نقدها و مقالات مطبوعاتی عباسعلی خسروداد

روزنامه‌ نگار: از 1372 تاکنون، رئیس انجمن هنر های نمایشی ( 1371)، رئیس انجمن نویسندگان مراغه از 1392 تا 1396

نقدها و مقالات مطبوعاتی عباسعلی خسروداد

روزنامه‌ نگار: از 1372 تاکنون، رئیس انجمن هنر های نمایشی ( 1371)، رئیس انجمن نویسندگان مراغه از 1392 تا 1396

من یک خبر نگار هستم، ( به بهانۀ روز خبرنگار )


من سرباز خط مقدم جبهۀ فرهنگی میهنم هستم. قلم من برنده تر از شمشیر و نافذ تر و مؤثر تر از هر گلوله ایست.من می توانم با چرخاندن قلم خود طوفان بپا کنم و جهانی را متحول کنم. من می توانم با قلم خود خواب را از چشمان رخوت زدۀ مسئولانم بربایم. من چشم بینا و زبان گویای مردم هستم. من نماد حق بینی و حق گویی و حق نویسی هستم. من با سرک کشیدن به کوچه پس کوچه های شهر و دیارم بغض های فرو خوردۀ دردمندان جامعه ام را به تصویر می کشم. چشم امید مردم من به دست و قلم و رسانۀ من است. من هماره شاهد و ناظر دردهای مردمی هستم که کنارشان راه می روم و نفس می کشم و زندگی می کنم.من از دیدن و شنیدن درد های مردم قلبم به درد می آید. من یاد گرفته ام با چشمانی باز و نگاهی عمیق، دغدغه های ریز و درشت جامعه ام را رصد کنم و بنگارم و بنمایانم. من در تمام صحنه ها وحوزه ها، از اقتصاد گرفته تا فرهنگ و سیاست حضور دارم. من هماره حق را تیتر می کنم و عدالت را در سو تیتر رسانه ام برجسته می کنم تا مردمانم بخوانند و بخواهند و مسئولانم بدانند و پاسخگو باشند. قلم من در نگرش ها و اعتقادات و باورها و حتی رفتارهای مخاطبانم اثر می گذارد.

آری من چشم و گوش و زبان مردم هستم؛ اما دریغ که کسی چشم من نیست تا مشکلاتم را ببیند، گوش من نیست تا فریاد هایم را بشنود و زبان من نیست تا قصۀ پر غصۀ محرومیّتم را بازگو کند.

ارزش من گویا یک کارت هدیه آن هم باپشیزی ناچیز است که در ازای یک سال جان کندنم به من هدیه می شود. پاداش من یک لوح تقدیر است که به پاس سیصد و شصت و پنج روز تلاش طاقت فرسایم در عرصه های پر مخاطره و پر درد سر به من تسلیم می شود.

آری مرا فقط سالی یک روز به خاطر می آورند؛ لیکن من موظفم در تمام طول سال اخبار رویدادهای حوزۀ فعالیتم را بی کم و کاست و از سیر تا پیاز بنگارم و منتشر کنم؛ اما حق ندارم یک کلمه از درد ها و کمبودها و نارسایی های جامعه ام را بنویسم! و یا یک چشمه از انواع کم کاری ها و بی مسئولیتی ها و بی تعهدی ها و بد عهدی ها و کجروی ها و لغزش ها و اشتباهات مسئولانم را بنگارم. حتی حق ندارم بگویم: آقای رئیس، آقای مسئول جسارتاً بالای چشمتان ابروست!

با این همه من یک خبرنگارم و به حرفۀ خودم صمیمانه عشق می ورزم. در پایان روز خبرنگار را به همکاران زحمت کشم تبریک و تهنیت عرض می کنم و برایشان باتمام وجود آرزوی پیروزی و شادکامی دارم.                                                                                                                                                                                                        

 

شگفتی های شهر هرت!، ( بخش 5 )


در بخش های گذشته با بیان اینکه اهالی شهرهِرت دراثر ابتلای به درد بی درمان (وِلِلِش) یا همان بی خیالی روحیۀ حق جویی وحق طلبی خودرا از دست داده اند و خودرا برای به دست آوردن حقوق فردی و اجتماعی خویش به زحمت نمی اندازند... وعده کردیم درادامۀ این یادداشت به چند نمونه از سوء استفاده هائی که افراد فرصت طلب از آشفته بازار این بی خیالی ها کرده و می کنند اشاره کنیم.

چند سال پیش طی سلسله یادداشت هایی تحت عنوان: ( آیا حق گرفتنی است؟ ) در روزنامۀ کیهان، نوشتم: « در جوامع پیشرفته و قانونمند، حق دادنی است. دراین جوامع، صاحب حق بی آنکه برای گرفتن حق خود مراحل دور و درازی را بپیماید و در این راه با موانع صعب و سختی مواجه شود، به آسانی به حق و حقوق خود می رسد. درچنین جوامعی که اصل بر دادن حق است، دیگر برای گرفتن آن، نیازی به اتلاف وقت، صرف انرژی، تحمل هزینه، رفت و آمدهای خسته کننده و طاقت فرسا و چالش ها و تنش های بی حاصل نیست؛ چرا که حق مردم را از هرنوع و هر چقدرکه باشد در محل کار و زندگی به آنان می دهند و اگر احیاناً به دلایلی ایستایی یا کوتاهی در انجام این مهم رخ دهد، به همین دلیل از آنان عذرخواهی می کنند.

برعکس در جوامع عقب مانده و بی قانون، حق گرفتنی است. در این گونه جوامع مردم نا چارند برای رسیدن به حق خود از هفت خوان رستم دستان بگذرند و دراین راه با انواع طلسم ها و دیوها و مارهای دوسر(و)... دست و پنجه نرم کنند و انواع مشکلات وموانع را از پیش پای خود بردارند و تازه معلوم نیست بعد از آن همه تلاش و تکاپو به یک نتیجۀ مثبت برسند یا نرسند...»

و اما در شهر شهیرهِرت، برخلاف جوامع پیش گفته، برای خالی نبودن عریضه و این که نگویند دراین شهر مانند جوامع یاد شده حق گرفتنی است، کارگزاران و متولیان امور شهر، مدت هاست که از یک طرف ماهیانه رقمی معادل شندرغاز! البته نه به این آسانی؛ بلکه با هزارنق ونوق وهنّ وهون و پس و پیش و قطع (و) وصل، به برخی از مردم  می دهند واز طرف دیگر، دو سه برابر آنرا به انواع ترفندها و لطائف الحیل مانند: دست کاری کردن در فیش های آب و برق و گاز و تلفن، گران کردن تدریجی وخزندۀ انواع خدمات و کالاهای دولتی و غیر دولتی وارزاق عمومی، ازسیر گرفته تا پیاز و از مرغ و کوفت و زهر مار تا هزینه های دادرسی و ثبتی وپُستی و اداری و مالیات و عوارض و... از اهالی بی خیال و بی تفاوت و نا اگاهِ شهرهِرت پس می گیرند! تا بلکه بتوانند به بهای خالی کردن جیب مردم و ساقط کردن آنان از هستی و دست بردن در منابع عمومی وتاراج ثروت های ملی و...حقوق های چند صد میلیونی خودرا تأمین کنند و با سوارشدن به اتومبیل های میلیاردی و نشستن در خانه های مجلل و پهن کردن سفره های رنگین و رفتن به سفرهای پرهزینۀ خارجی و ترتیب دادن مهمانی های تشریفاتی و... به ریش آن عده از کارگران وبازنشستگانی که با حقوق بخور و نمیرِ 800 هزار تومانی، ادای زندگی کردن را درمی آورند و همیشۀ خدا شرمندۀ اهل وعیال خود هستند ویا کسانی که از فرط بیکاری و بینوایی و فقر ، مدام خون دل می خورند و کمرشان زیر بار سنگین هزینه های زندگی خم می شود، قاه قاه بخندند و با پررویی و بی شرمی و بی حیایی تمام، دم از خدا و  عدالت و صداقت و خدمت بزنند!

این حضرات با وجود همۀ مفسده ها و تباهی ها و بخور و بخورهایی که در این شهر بی در و پیکر وبی قانون  راه انداخته اند همیشه خودرا بزرگتر و بالاتر از دیگران می پندارند و در نهایت تَبَختُر و تکّبر به ولینعمت های خود که همه چیزشان از آنان است فخر می فروشند و از آنان انتظار تعظیم وتکریم و مداهنه دارند. 

رابطۀ خادم ومخدومی نیز درشهرهِرت مانند هررابطۀ دیگری وارونۀ  وارونه است و برهمین اساس مخدومان باید برای طرح مشکل یا خواستۀ قانونی خود درمقابل خادمان وکارگزاران خود به حالت کرنش و با گردن کج بایستند تا اگرحضرات از صرف صبخانه و نوشیدن چای وصحبت کردن با تلفن و هزار و یک ناز و ادا فارغ شوند وغرورشان اجازه دهد و اراده کنند، سری بلند کنند وبا قیافه ای عبوس وترسناک، یک پاسخ نیم بند و منفی وسر بالا که کمترین آن «برو فردا یا چند روز دیکر بیا» است به آنان بدهند.

آری کارگزاران شهرهرت که به بی خیالی و بی تفاوتی اهالی این شهر پی برده اند و به خوبی میدانند که آنان اهل حساب و کتاب و بازخواست و استیضاح و حق طلبی و از این قبیل روحیات نیستند؛ با آنان آن سان رفتار می کنند که به زعم خود، در شأن آنانست، رفتاری که کمترین نتیجۀ آن در فیش های چند صد میلیونی برخی از مدیران و برخوردهای آن چنانی کارگزاران با مخدومان شان، خود نمایی می کند...

                                                                                                                                         ادامه دارد

       

                                                                                                         

شگفتی های شهر هرت!، ( بخش 4)


از شگفتی های متمایز و بلکه منحصر به فرد شهر هِرت ، آلوده بودن هوای آن به ویروس بی خیالی و بی تفاوتی است!

اهالی شهر هرت در اثر استنشاق این هوا به مرض مسری و در عین حال بی درمان ( وِلِلِش ) یا همان بی خیالی دچار شده اند.

از ویژگی های بیماری وِلِلِش، سرعت پیشرفت و فراگیری آنست. وِلِلِش می تواند در اندک مدت، اعضای اصلی و مهم بدن  بیمار را فرا گیرد و آنها را از چرخۀ بهره وری خارج کند.

اولین و مهمترین اعضائی که قبل از همه در تیر رَس بیماری وِلِلِش قرار می گیرند، چشم و گوش و زبان بیمار است و بیمار در اثر آن نخست قدرت بینایی و سپس شنوایی و آنگاه توان گویایی خودرا از دست می دهد و به عبارتی کور و کر و لال می شود.

وِلِلِش درمراحل بعدی، سایر احساسات و عواطف فرد بیمار را هدف می گیرد و با فلج کردن قدرت اندیشه و ادراک فرد مبتلا، وی را به موجودی کج فهم، بی منطق و خرافاتی تبدیل می کند.

بیماری وِلِلِش به سرعت در کلیۀ اعضا و جوارح و حتی سلول های فرد مبتلا نفوذ می کند و آنها را یکی پس از دیگری از انجام وظایف فِطری و نهادی خود باز می دارد. این بیماری تا آنجا پیش می تازد که می تواند با جا به جا کردن برخی اعضا وظایف یکی را به دیگری تحمیل کند. تحمیل وظیفۀ  فکر و ادراک و تشخیص، به معده  یکی از عوارض مهم این بیماری است و بیمار وِلِلِشی با این دگرگونی اساسی به جای مغز با معده فکر می کند، با معده مسائل را حل می کند، با معده تصمیم می گیرد و در آخر با معده به عالم هَپَروت عروج می کند! مغز نیز که در این دگر گونی وظایف خودرا به معده واگذار کرده است رفته رفته به یک عضو عاطل و بی مصرف بدل می شود و در آخر می پوسد و از بین می رود. می دانیم کسانی که درعالم هَپَروت سیر می کنند از عالم واقع فرسنگ ها فاصله می گیرند و با غوطه ور شدن در دریای افکار کهنه و پوسیده و تاریخ گذشتۀ خود، مسائل اصلی زندگی را به طبیعت می سپارند.اهالی شهر هِرت، بر همین اساس، به هر آنچه که دارند و ندارند قناعت می کنند و خودشان را برای به دست آوردن حقوق فردی و اجتماعی به زحمت نمی اندازند. « در دهر هر آنکه نیمه نانی دارد، از بهر نشست آشیانی دارد؛ گو خوش بزید که خوش مقامی دارد» ویا «نه براشتری سوارم ، نه چو خر به زیر بارم . نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم»... شعر ها و شعار هایی هستند که بیماران وِلِلِشی برای راحت کردن خود از زحمت فکر و حرکت و تلاش و تکاپو سروده اند و آنها را در هر محفل و مجلسی می خوانند و به همدیگر بَه بَه و چَه چَه می گویند و هورا می کشند!    

افکار و اندیشه های وِلِلِشی و هَپَروتی همچنین در عبارت ها و جمله هائی چون «هر چه باداباد، هرچه پیش آید خوش آید، دم غنیمت است، این نیز بگذرد، یا نصیب یا قسمت، بسپار  به طبیعت،تقدیر چنین بوده، خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو و بالاخره زمانه با تو نسازد تو بازمانه بساز» متجلی می شود.

چیرگی این قبیل تلقینات و تقدیر گرایی ها برخرد ورزی و تعقل و تفکر در امور، انگیزۀ هرگونه تلاش و تکاپو برای ایستادگی در برابر ناملایمات و غلبه برمشکلات را از اغلب اهالی شهر هِرت، سلب کرده و موجب تقویت روحیۀ انفعال، نوکر صفتی و رعیت منشی درآنان شده است. آنان همچنین تحت تأثیر این تلقینات، هویت و استقلال فردی خودرا از دست داده و به راحتی می پذیرند که هر بلائی به سرشان می آید برای شان از قبل مقدر شده است  و چاره ای جز گردن نهادن به آن را ندارند.

بسیاری از روحیات، رفتارها و کنش های اهالی شهر هِرت برپایۀ این پندارهای قرون وسطائی و بلکه دقیانوسی شکل گرفته و به رغم دگر گونی های چشمگیر فکری، فرهنگی و اجتمایی در سراسر گیتی و به تبع آن ارتقای سطح آگاهی های بشری، هنوز این پندار ها و گرایش ها برارکان زندگی فردی و اجتماعی آنان سایه افکنده است.

فقدان روحیۀ حق جویی وحق طلبی، سستی و ناتوانی در مقابلۀ با قانون شکنان و اصحاب زر و زو و تزویر، فقدان حس رقابت و پیشی گرفتن از رقیب، نداشتن پشتکار و توانایی پی گیری مسائل و رفع موانع، بی خیالی و بی تفاوتی در قبال رخدادها و دگر گونی های پیرامونی، پذیرندگی و سازگاری  در برخورد با انواع پدیده ها از جمله: حق کشی و اجحاف و تبعیض و چندین مورد مشابه دیگر از عوارض و پیامدهای بیماری وِلِلِش هستند که متأسفانه اهالی شهر هرت را گرفتار خود کرده است.

در بخش های دیگر از سوء استفاده هایی که افراد سود جو و فرصت طلب از آشفته بازار بی خیالی ها، بی تفاوتی ها وضعف های  مبتلایان به ویروس کشندۀ وِلِلِشِ کرده و می کنند یاد خواهیم کرد.

 

  

 

 

 

شگفتی های شهر هِرت!، ( بخش 3 )

 

دربخش های گذشته با بیان اینکه درشهر هِرت از نظم و ترتیب و حد و خط و اندازه خبری نیست و در آن هیچ چیز و هیچ کس در جای خود قرار نگرفته است؛ به نمونه هایی از آشفتگی های این شهر اشاره کردیم.

واینک نمونه های دیگری از این آشفتگی ها از نظر شما می گذرد.

شیوۀ رانندگی در شهر هرت، مانند هررفتار دیگری هِرتی و هر دمبیلی است. برای بسیاری از اهالی این شهررعایت مقررات راهنمایی ورانندگی حماقت وسرپیچی از آن زرنگی به شمار می رود.

وقتی از پلیس و دوربین وناظر خبری نیست، ایستادن در پشت چراغ قرمزدرواقع نوعی حماقت است. اگرفرصت کردی بزن برو. کی به کی است.

انحراف به چپ و لایی کشیدن و ویراج دادن هم هنر است ، تا می توانی بپیچ و بلول و راهت را باز کن و بروجلو و گرنه کلاهت پس معرکه است.

خط ممتد و دور زدن ممنوع دیگر ازچه صیغه ایست! چقدر باید راه بروی و دنده بکشی و بنزین مصرف کنی و وقت تلف کنی تا به یک بریدگی، یک میدان یا خط مقّطع برسی، مگر بیکاری؟ به جهنم که راه بندان می شود. دوربزن کار را تمام کن. 

مقولۀ سرعت وسبقت غیر مجاز هم که کشک است! حالا که از پلیس ملیس و دوربین موربین خبری نیست بزن برو تا دیر نشده است، بچه ها چشم انتظارند. تازه اگرسرو کلۀ  پلیس هم پیدا شد یک جوری رفع رجوعش می کنی وازشرش خلاص می شوی.

خط عابرهم که برای ما شده است مسأله! عابر بی عابر داداش، اصلاً عابرتنی چند، رسیدی پشت خط عابر بجای اینکه پارا بگذاری روی پدال ترمزبزن به گاز، خورد که خورد، مُرد هم که مُرد. به درَک. پس این کارت بیمه کی به درد آدم می خورد!

بابا رعایت حق تقدم عبور دیگر از چه صیغه ای است! آنهم دراین وانفسای ترافیک. توکه در لایی کشیدن وانحراف به چپ استادی. اینجا دیر بجنبی کلاه سرت می رود به چه گشادی. ببین رانندۀ پشت سری ات زرنگی کرد، زد ورفت. توهم نروی درمقابلش کم می آوری، پس دِ برو که رفتی.

قصۀ پرغصۀ پارک کردن اتومبیل ها هم درشهر هِرت شنیدنی است. توقف دوبله وبلکه سوبلۀ اتومبیل ها درگذرگاه های این شهر به یک امرعادی بَدَل شده است ورانندگان  بی ملاحظه وبی خیال، عادت کرده اند اتومبیل  خودرا ساعت ها در و سط معابررها  کنند و به دنبال کار خود  بروند. هرچند پارکینگ های عمومی دراین شهرکم است و برای این همه وسیلۀ نقلیه که روز به روز برشمار آنها افزوده می شود کافی نیست؛ اما بسیاری از رانندگان حتی در صورت در دسترس بودن پارکیگ های عمومی هم دوست دارند وسیلۀ خودرا در دو قدمی محل کاریا محل خرید پارک  کنند و با آسودگی خیال به کارشان برسند.    

واما بوق. امان ازشربوق! بوق درشهر هِرت کاربرد های فراوان دارد. بوق برای جلب توجه، بوق برای سلام، واظهار ارادت، بوق برای خداحافظی، بوق برای گرفتن راه، بوق برای اعتراض وپرخاشگری، بوق برای فوحش و بد و بیراه، بوق برای هشدار، بوق برای ابرازوجود، بوق برای ابراز شادمانی به ویژه در میان کاروان های عروسی و ده ها نوع بوق دیگرکه هرکدام زبان مخصوص به خود را دارد. گویی اهالی شهر هِرت به مرض بوق مبتلا شده اند! خلاصه اعصابی از فولاد می خواهد تا بتوانی این همه بوق را که وقت وبی وقت و جا به جا درگوشت می دمند تحمل کنی ودیوانه نشوی.

یکی دیگر از آشفتگی های شهر هِرت مسألۀ موتورسیکلت سواران ویکه تازی این قشربی ملاحظه وسرخود وسربه هوا درگذرگاه های این شهراست . این عده بی آنکه قید و بند وحد ومرزی بشناسند گذرگاه های  شهر را به جولانگاه بلامعارض خود تبدیل کرده اند. آنان مانند گاوهای مقدس هندی آزادند هروقت، به هرکجا که مایلند ورود وخروج کنند؛ بی آنکه کسی جرأت کند به آنها بگوید بالای چشم تان ابروست! رانندگی در پیاده روها، پارک ها وگردشگاه های عمومی هم برای آنان مثل آب خوردن آزاد است. این عده حتی آزادند ازچراغ قرمز ها، خطوط ویژه، مسیر های یک طرفه وعبور ممنوع به راحتی و بدون هرگونه رادع و مانعی عبور کنند. یکه تازان متخلف شهر هِرت همچنین بدشان نمی آید، هروقت میل شان کشید دروسط خیابان های شهربه حرکت های نمایشی وخطرناک ازجمله  تک چرخ زدن دست بزنند و جاان خود ومردم را به خطر بیندازند. دراینجا این پرسش مطرح می شود که آیا به نظر مسئولان ذی ربط، موتورسیکلت درشهرهرت، وسیلۀ نقلیه محسوب نمی شود وراننگی با این وسیله مشمول مقررات راهنمایی ورانندگی نیست واگر هست که صد در صد هست، پس چرا با تخلفات، مزاحمت ها و خطرآفرینی های متعدد و مکرر و مداوم این قشر متخلف ومزاحم برخورد نمی شود؟!

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                            ادامه دارد            

شگفتی های شهر هرت! ( بخش 2 )


یکی از مزمن ترین و دردناک ترین بیماری هایی که اغلب اهالی شهرهرت  ازدیربازبدان مبتلا هستند، بیماری بخل ورزی و حسادت است! خدا نکند که یکی از همشهری های آنان به پست ومقامی برسد، یا در یکی از رشته های علمی، هنری و ورزشی عنوانی کسب کند و یا صاحب سرمایه و کسب و کاری شود. آن وقت است که همه باهم دست به یکی می شوند و شجره نامه ای برایش فراهم می آورند که هفت جدش سهل است هفتاد و هفت پشتش را در بر می گیرد و درآن از قد و وزن و سن گرفته تا شکل و قیافه و شغل و فعل و حتی شمارۀ شناسنامه و کد ملی بستگان دور و نزدیک آن فرد فلک زده را ثبت و ضبط می کنند و بعد شروع می کنند به تشریح و توضیح حزئیات آن که مثلاً: یارو پسر فلان مرده شوی است و نوۀ فلان رخت شوی و برادر فلان عمله و برادرزادۀ فلان گدا و پسر عموی فلان مفلس و پسرخالۀ فلان مفسد و... واین که جد اندر جدش کاسه لیس و ریزه خوار خوان این و آن بودند ،حتی یک آدم درست وحسابی درخانواده اش یافت نمی شود، آره داداش از آن تازه به دوران رسیده هاست . تا دیروز دستش به دهانش نمی رسید . حالا خیال می کند آدم شده است و الخ...وبعد از این که فک و فامیل و ایل و تبارش را به نخ کشیدند و به تن هریک از آن ها لباسی از پستی و رذالت پوشانیدند؛ نوبت می رسد به پیشینۀ دوران نوجوانی و جوانی و سابقۀ تحصیلی فرد مورد نظر و ...که بله آقا ما از بچگی باهم بزرگ شده ایم و هیچ کس به اندازۀ من این گل پسر را نمی شناسد و ازبس که خنگ بود کفش هایش را لنگه به لنگه می پوشید، واخ واخ واخ رویم زیر پایتان همیشه آب دماغش آویزان بود، خودش هم تو دماغی صحبت می کرد. توی مدرسه هم که چه عرض کنم، این قدر تنبل و کودن بود که بچه ها اسمش راگذاشته بودند تنبل خان . همیشه حسرت نمرۀ 8-7 به دلش بود. چند بار هم رفوزه شده بود؛اما مگراز رومی رفت؟. نمی دانید با چه مصیبتی مدرسه را تمام کرد. دانشگاهش هم که خدامی داند . باور کنید سرش به تنش نمی ارزید. ازنظر اعتقادی هم که واویلا! لائیک لائیک بود. نگاه نکنید حالا ریش وپشمی به هم زده و رنگی عوض کرده است وخودش را قاطی آدم ها کرده است. بله دور، دوراین به اصطلاح آدم هاست دیگر! رنگ عوض کن بیا تو. پارتی داشته باش بفرما! دیگر رشوه مشوه هم که جای خود دارد و گرنه آقا این لباس به تن این بچه گشاد است. هوم! راستی چه دور و زمانه ای شده ها! ... خلاصه آن قدر سوابقش را ورق می زنند وپرونده اش را زیر و رو می کنند تا بلکه بتوانند نکتۀ تازه ای از آن پیدا کنند و با علم کردن آن، طشت رسوایی طرف را از بام فلک پایین بیندازند و به زعم خودشان ته ماندۀ آبرویش را بریزند و به او بفهمانند که بخل ورزی وحسادت و ظاهربینی اهالی نجیب و شریف و فهیم شهر هرت! اجازۀ رشد و شکوفایی و ابراز وجود وحتی خدمتگزاری را به کسی نمی دهد و چه بهتر که جل و پلاسش را جمع کند وبار و بندیلش را ببندد و در شهری رحل اقامت گزیند و فرش خدمت بگستراند که در آن درجۀ شایستگی آدم ها با متر کارآمدی و ترازوی خدمت رسانی اندازه گیری می شود؛ نه به قد و قواره و اسم ورسم و فک و فامیل وایل وتبار.

                                                                                                               

                                                                         ادامه دارد